چند داستان کوتاه و اندرز حکیمانه
تو چنان که مینمایی، هستی؟
در بغداد روزی مستی افتاده بود و طاقت رفتن نبودش از مستی.
شیخ جنید بر او برگذشت. چشم آن مست بر شیخ افتاد و شیخ را نظر بر وی افتاد.
مست شرم داشت، گفت: یا شیخ! چنین که هستم، مینمایم! تو چنان که مینمایی، هستی؟ گریه بر شیخ افتاد به سبب این صدق.
به عزت و جلال تو قسم که خلق را تمام گمراه خواهم کرد، مگر خاصان از بندگانت که برای تو خالص شدند.
****************
در اینباره، در حکایتی میخوانیم: درختی بود که جمعی آن را میپرستیدند و عابدی در بنیاسرائیل بر آن مطلع شده بود.
غیرت ایمان، او را بر این داشت که تیشه بردارد و روانه شود تا آن درخت را قطع کند. در راه، شیطان به صورت مردی ظاهر شد، گفت: «به کجا میروی؟» گفت: «درختی است که جمعی از کافران به جای پروردگار، آن را میپرستند، میروم آن را قطع کنم.» شیطان خشمگین شد و گفت: «تو را چه به این کار.» و گفتوگو ومجادله میان ایشان به طول انجامید تا امر به آن منجر شد که دست در گریبان شدند و عابد، شیطان را بر زمین افکند.
چون شیطان خود را عاجز دید، گفت: «معلوم است که تو این عمل را به جهت ثواب میکنی و من از برای تو عملی قرار میدهم که ثواب آن بیشتر باشد. هر روز فلان مبلغ به زیر سجاده تو میگذارم، آن را بردار و به فقیران عطا کن. عابد فریب شیطان را خورد، از عزم قطع درخت درگذشت و به خانه برگشت.
هر روز سجاده خود را برمیچید، همان مبلغ در آنجا بود، برمیداشت و تصدق میکرد. چون چند روز بر این منوال گذشت، شیطان قطع وظیفه کرد و عابد در زیر سجاده خود زر نیافت. لذا عصبانی شده و تیشه برداشت و رو به قطع درخت نهاد. شیطان سر راه بر او گرفت، باز بر سر مجادله آمدند. در این مرتبه شیطان بر عابد غالب شد و او را بر زمین افکند. عابد حیران ماند، از شیطان پرسید: «چگونه این دفعه بر من غالب شدی؟» گفت: «به سبب اینکه در ابتدا نیت تو خالص بود و به جهت رضای خدا قصد قطع درخت کرده بودی و این دفعه به جهت آلودگی طمع، به قطع آن میروی و نیت تو خالص نیست؛ به این جهت من بر تو غالب گشتم.
*********************
مردی مرغ چکاوکی را به دام انداخت و خواست که او را بخورد . چکاوک که خود را اسیرمرد دید گفت ای بزرگوار تو در زندگی ات این همه مرغ و خروس و گاو و گوسفند خورده ای و از خوردن آن زبان بسته ها هرگز سیر نشده ای و از خوردن من هم سیر نخواهی شد. پس مرا آزاد کن تا به جای آن سه پند به تو بدهم که در زندگی ات به دردتبخورند و با به کار گیری آنها نیکبخت شوی.
اولین پند این است که هرگز سخن محال را باور نکن .
مرد که از شنیدن اولین پند خشنود شده بود چکاوک را رها کرد و چکاوک بر سر دیوار نشست و گفت پند دیگر اینکه هرگز بر گذشته غم نخور و بر آنچه از دست داده ای حسرت نخور.
سپس ادامه داد . اما در بدن من مرواریدی گرد و گرانبها وجود داشت به وزن 300 گرم که با آزاد کردن من بخت خود و سعادت فرزندانت را بر باد دادی زیرا مانند آن در عالم وجود ندارد.
مرد از شنیدن این سخن از حسرت و ناراحتی به خود پیچید و شیون کرد . چکاوک که حال او را دید گفت مگر نگفتم بر گذشته غم نخور و حسرت چیزی را که از دست دادی نخور ؟ و مگر نگفتم حرف محال را باور مکن من 100 گرم هم نیستم چگونه مرواریدی 300 گرمی در بدن ما جا می گیرد؟
مرد که به خودش آمده بود، خوشحال شد که چکاوک دروغ گفته و پرسید خوب پند سومت چیست؟
چکاوک گفت: با آن دو پند چه کردی که سومی را به تو بدهم؟!!!
*********************
از کسانى که با شما مخالف هستند نترسید، از کسانى بترسید که با شما موافق هستند ولى آن قدر جرأت ندارند که عدم موافقت خود را آشکارا به شما بگویند. ناپلئون
این وبلاگ " سهمی از من " است. سهمی از زندگی که بتوانم در آن بنویسم، از هر آنچه که می خواهم. دلیلش را نپرس چرا که بعضی دلیل ها تنها برای خویش است.